تبليغاتX
فانوس
فانوس
یادداشتهای روزانه

به حول و قوه الهی، ملت ایران در روز 22 بهمن با وحدت كلمه و اتحاد خود همه مستكبرین از جمله امریكا، انگلیس و صهیونیستها را همانند گذشته مبهوت خواهد كرد

 

حادثه 19بهمن؛يك خط شكني سياسي

در این حادثه جز انگیزه خدایی و اخلاص، هیچ انگیزه دیگری وجود نداشت، و به همین دلیل حركت نوزده بهمن 57، در تاریخ ماندگار شد و همچنان نیز اثرگذار است.

رازماندگاري انقلاب اسلامي ايران

وجودانگيزه الهي و اخلاص

راز استحكام، ماندگاری و اثربخشی انقلاب اسلامی را، وجود انگیزه الهی، اخلاص و ایمان در بنای آن دانستند .

این انقلاب، انقلابی برای خدا و برای اجرای احكام الهی و استقرار عدالت بود كه با مجاهدت و ایستادگی به پیروزی رسید و ادامه یافت و دلها را تسخیر كرد، بنابراین انقلاب اسلامی در تاریخ ماندگار شد و ثبات و اقتدار معنوی پیدا كرد.
هزاران رسانه و صدها مغز و فكر با مدرنترین شیوه های تبلیغاتی و ترفندهای گوناگون، دائماً در حال تبلیغ و طراحی بر ضد نظام اسلامی هستند اما تاكنون نتوانسته اند به این نظام صدمه ای وارد كنند زیرا استحكام این نظام ریشه در بنای ایمانی و الهی آن دارد.
امروز هیچ نظامی در دنیا همانند نظام اسلامی وجود ندارد كه با وجود حجم سنگین تبلیغات دروغ و مخرب و فشارهای سیاسی، اقتصادی و تحریم ها اینگونه مستحكم بایستد.
نظام اسلامی از این پس هم در مقابل همه این فشارها خواهد ایستاد و امریكا و صهیونیسم و مجموعه مستكبران و زورگویان دنیا نخواهند توانست با ابزارهای سیاسی و اقتصادی و یا تهدید و تهمت و یا تحریك ایادی خود، اندكی این انقلاب را بلرزانند.

ايمان مردم و حادثه باعظمت 9دي
به همین دلیل است كه هرگاه توده عظیم مردم در سراسر كشور، برای انقلاب احساس خطر، و دشمنی جدی می كنند، بدون راهپیمایی و حادثه روز 9 دی آنقدر عظمت داشت كه دشمنان اینبار نتوانستند عظمت آن را پنهان كنند و مجبور به تأیید آن شدند.
حضور عظیم و میلیونی مردم همچون راهپیمایی 9 دی فقط با اراده و دست قدرت الهی امكان پذیر است زیرا دلها به دست خداوند است و از آنجا كه نظام اسلامی، حركتی الهی است، خداوند از آن، اینگونه دفاع می كند.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ بیستم بهمن 1388 توسط ابراهیمی




عجب زمانه ای شده است. آنچنان با لغات بازی می كنند كه با لحظه ای تامل میتوانی ببینی كه چگونه مفاهیم اصیل و مردمی را به راحتی عوض می كنند.

در اولین نگاه حس وطن دوستی و حب كشور عزیزمان ایران را در برابر دین مبین اسلام قرار می دهند و میخواهند ناخودآگاه ملت ایران را ملتی ضد اسلام نشان دهند.

وقتی حضرت امام راحل(ره)،‌آن یگانه دوران كه عطر و بوئی فاطمی داشت و با اشاره ای معادلات سیاسی جهان را به هم می ریخت،‌ سیستم«جمهوری اسلامی» را مطرح فرمودند،‌با نگاهی فراتر آن را مطرح كردند.

جمهوری یعنی حضور ملت در صحنه نظام ! مسلم اگر ملتی نباشد ،‌آنوقت حكومتی نخواهد بود تا اسلامی باشد یا نباشد. خوب بر همین اساس است كه طبق قانون اساسی ،‌رئیس جمهور به عنوان همه كاره نظام توسط مردم انتخاب می شود؛هرچند بنی صدر باشد.

اما نكته اینجاست كه این جهان و این دنیا نظامی دارد و صاحبی! ملت ایران شاید بتواند نظامی لیبرال را انتخاب كند،‌اما با فرض داشتن كلیه امكانات مادی و ثروت ملی،‌می شود كشور آمریكا!(كه به عنوان مظهر كشوری لیبرال و دمكراسی در دنیا است).

در سیستم آمریكایی ،‌ قیامت معنا ندارد. هركس پولش بیش،‌با ارزشتر! ارزش بر حسب چند نفر تنظیم می شود و همه لذتها در این دنیا خلاصه می شود. هركس آزاد است كه هرجور كه میخواهد ازدواج كند(هرچند طرف مرد باشد)! و.....

اما نه این ملت ،‌ همیشه انتخابش نظام خدامحوری و دین مبین اسلام بوده است. خیلی مهم متذكر شوم كه بیش از 98 درصد مردم ایران به جمهوری اسلامی ،‌رای «آری» دادند. و این را بارها تایید كرده اند. مهمترین آن هشت سال مقاومت و حماسه در برابر آنهایی بود كه می گفتند ایرانی باشید ولی اسلامی نباشید.

پس ایرانی اسلامی باشیم نه ایرانی.....!




نوشته شده در تاريخ هجدهم بهمن 1388 توسط ابراهیمی



در اردوگاه موصل پيرمرد بزرگوارى بود كه بعد از نماز صبح مى نشست و دعا مى خواند، بعثى هاى پليد هم اگر كسى بعد از نماز صبح بيدار مى ماند و تعقيبات مى خواند، خيلى متعرضش مى شدند.
به هر حال، آمدند و متعرض حاج حنيفه شدند. به او گفتند: پيرمرد! اين چيه كه تو بعد از نماز صبح مى نشينى و وراجى مى كنى؟ (با لحن نابخردانه خودشان).
حاج حنيفه، اين پيرمرد بزرگوار، ديد اين هاخيلى پايشان را از گليمشان درازتر كرده اند. گفت: مى دانيد بعد از نماز صبح من چه كسى را دعا مى كنم؟
گفتند: چه كسى را دعا مى كنى؟
گفت: به كورى چشم شما، بعد از نماز صبح مى نشينم و رهبر كبير انقلاب امام خمينى را دعا مى كنم.
نگهبان بعثى اين حرف را شنيد و رفت. موقع آمار، در كه باز شد حاج حنيفه را بردند و حسابى كتك زدند و او را انداختند داخل زندان.
دو نفر ديگر هم در زندان بودند. يكى از آن ها «عليرضا على دوست» بود كه اهل مشهد است. ايشان مى گفت: ظهر كه زندانبان غذا آورد، ما ديديم غذا براى دو نفر است، با دو تا ليوان چاى. گفتيم: ما سه نفريم.
گفت: اين پيرمرد ممنوع از آب و غذاست.
چهار روز به اين پيرمرد يك لقمه غذا و يك قطره آب ندادند. هرچه ما اصرار كرديم امكان نداشت. زندانبان مى ايستاد تا ما اين ليوان چاى را بخوريم و بعد كه خاطرجمع مى شد، مى رفت.
روز چهارم ديدم كه حاج حنيفه ديگر توانايى اين كه نمازش را روى پا بخواند ندارد. او نشسته نمازش را خواند و به جاى اين كه بعد از نماز، تعقيبات بخواند، دراز كشيد و همين جور شروع كرد با فاطمه زهرا(س) از تشنگى خودش صحبت كردن. عرض مى كرد: فاطمه جان! از تشنگى مردم، به فريادم برس!
ما به بعثيان پليد التماس مى كرديم، ولى حاج حنيفه گرسنه و تشنه، چشمش را به روى عراقى ها بلند نمى كرد، تا چه برسد به اين كه زبانش را باز كند.
عزتش را اين طور حفظ مى كند، ولى از آن طرف، تشنگى خودش را با فاطمه زهرا(س) در ميان مى گذارد.
على دوست مى گفت: روز چهارم آن قدر از تشنگى ناليد تا اين كه چشم هايش بسته شد و به خواب عميقى فرو رفت. ما دو نفر، متوسل به فاطمه زهرا(س) شديم و عرض كرديم: به هر حال، آن روز توانستيم يك ليوان چاى را نگه داريم.
زندانبان رفت و ما منتظر بيدار شدن حاج حنيفه بوديم تا ليوان چاى را به او بدهيم، بعد از لحظاتى، ديديم بيدار شد، اما با چهره اى برافروخته و شاداب. شروع كرد به خنديدن و صحبت كردن. ديدم اين، آن حاج حنيفه نيست كه با ضعف و ناتوانى نمازش را نشسته خواند و دراز كشيد و به همان حالت، با فاطمه (س) عرض حاجت مى كرد و از تشنگى مى ناليد. آرام آرام سر صحبت را باز كرديم و گفتيم: امروز به بركت توسل شما، ما توانستيم يك ليوان چايمان را نگه داريم.
او خنديد و گفت: ممنون! خودتان بخوريد، نوش جانتان! الان در عالم خواب، فاطمه زهرا(س) هم از شربت سيرابم كردند و هم از غذا سيرم نمودند و آن طعم شيرين شربتى كه از دست مبارك حضرت زهرا(س) خوردم، هنوز كام مرا شيرين نگه داشته، من اين چاى تلخ شما را نخواهم خورد. اگر مى خواهيم عرض حاجت بكنيم، در درگاه پروردگار عالم و پيشگاه ائمه معصومين عليهم السلام باشد. چشم اميدمان به خدا و ائمه معصومين باشد و در مقابل انسان ها عزت خودمان را حفظ بكنيم و يقين بدانيم وعده خدا حق است. «و من يتوكل على الله فهو حسبه»




نوشته شده در تاريخ هجدهم بهمن 1388 توسط ابراهیمی



خبرنگار «بي بي سي» هم بعيد مي دانم شماره همراه «بنيامين نتانياهو» را داشته باشد؛ يك زنگ بزنيم به اين پدر سوخته، ببينيم براي براندازي جمهوري اسلامي چه نقشه جديدي كشيده؟

- به سيستم پيغامگير شمر زمان خوش آمديد. براي ريختن خون انسان هاي بي گناه عدد يك، كش رفتن اعضا و جوارح زلزله زده هاي هائيتي عدد دو، رساندن زور خود به كودكان فلسطيني عدد سه، نجس كردن آب دريا عدد چهار، كمك به آشوبگران عدد پنج، واريز پول به حساب فتنه گران عدد شش و حمايت از شيخ بي سواد عدد هفت را فشار دهيد.

و اينطوري شد كه مجبور شدم به جاي «بنيامين»، زنگ بزنم به «بهاءالله»، جخت بلا موبايل وزير ارشاد خاتمي هم روي پيغامگير بود.

- به سيستم پيغامگير بهاءالله مهاجراني خوش آمديد. براي گرفتن پول از هيلاري كلينتون عدد يك، دعوا بر سر دلارهاي آمريكا عدد دو، حرام كردن اين هزينه ها عدد سه، تجديد فراش عدد چهار، خوردن شير خر عدد پنج و اطلاع از سه گردش آخر چيز عدد شش را فشار دهيد.

اما خوشبختانه، شماره را كه دوباره گرفتم، بهاءالله گوشي را جواب داد؛ سلام عطا.

- عليك.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ هفدهم بهمن 1388 توسط ابراهیمی



وحیدمصلحی

بعد یک اربعین رسید از راه  
غم به قلبی  صبور می آید
قتلگه را دوباره می بیند
آنکه از راه دور می آید

یادش آمد غروب رفتن را
لبش از فرط تشنگی می سوخت
او نگاه پرِاز غم ِ خود را
بر تن پاره پاره ای می دوخت

یادش آمد که دست و پا میزد
پیش چشمان زینب آن تشنه
یادش آمد که خون او میریخت
از قفا روی تیزی ِ دشنه

یادش آمد تن ِ پر از چاکش
جای مرهم که سنگ باران شد
استخوان های سینه میگویند:
حال نوبت به  نیزه داران شد

پیش آن بی رمق کمانداران  
هر چه در چنته بود آوردند
زخم سر نیزه را نشان کردند
شرط بندان همیشه نامردند

یاد آن ناله های تشنگی و
لخته خونی که از جبین میریخت
آب را پیش چشم او قاتل  
خنده میکرد بر زمین میریخت  

بر زمین خفته بی رمق دیگر
او که از نسل ِ آسمانها بود
یک نفر خود و جامه می کند و  
سر انگشترش چه دعوا بود

پیش چشمان مرد با غیرت
حمله سمت ِ خیام جایز نیست
یک نفر نیست تا بگوید رقص
پیش چشم ِ امام جایز نیست

در کنار مزار خورشیدش    
زینب  از سمت شام می آمد
او که حالا شبیه مادر بود
اشک ِچشمش مدام می آمد

خاطراتی که مانده در ذهنش
از سفر با حرامیانی پست  
پیش او شکوه میکند زینب
در کنار مزار او بنشست ...

ای برادر ببین که آمده ام
من چهل روز بعد پر زدنت
یاد دارم خرابه آمدی و
من فدای به ما تو سر زدنت

دخترت گریه می نمود از درد  
دختر ِ شام پاره نان میداد  
هم عروسک کشید از دستش
گوشواره خودش نشان میداد

پیرهن پاره خوب میداند
که نگاه پلید یعنی چه..!!
خیزران خورده خوب می فهمد
ضربه های یزید یعنی چه ..!!

نشود تا ز خاطرم ببرم
سطح ِ خون, رویِِ ِ خیزران را من
یا که از کوچه های شهر شام
بارش ِ سنگ ِ بی امان را من

بعد تو من تمام طفلان را
زیر بال و پر خودم بردم
زیر باران تازیان عدو
از همه بیشتر کتک خوردم

نیمه شبها نوای لالایی
بر لبان رباب می بینم  
اصغرم با برادرم محسن
هر شبم را به خواب می بینم

ارغوانی ترین به قافله ام
میروم سمت شهر پیغمبر
می برم من برایشان خبر از
بوسه ی تیغ و گریه ی حنجر




ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شانزدهم بهمن 1388 توسط ابراهیمی


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها
 
Blog Skin